تبليغاتX
مجمع دانشجویان بویر احمدی دانشگاه های شیراز
:: ما قله ها را فتح خواهیم کرد ::

دیدار با بهمن بیگی

مجمع دانشجویان بویراحمدی دانشگاههای شیراز در اولین روزهایآغاز به کار خود به سراغ بزرگان و اسطوره های قوم خود رفتند.

دانشجویان مجمع در اولین دیدار به سرکشی و عیادت از محمدبهمن بیگی مدیرکل افسانه ای عشایر و پدر نخبگان عشایر رفتند این نشست در روز یکشنبه 17 دی ماه 87 در خانه استاد بهمن بیگی برگزار شد.

استاد در عین کسالت و کهولت به سئوالات دانشجویان با همان صراحت لهجه دوست داشتنی پاسخ می گفت، از آموزش زنان ، تفکر سیاسی استاد ، نگاه استاد به بویراحمد و چگونگی استفاده از تجربیات ایشان در آموزش و پرورش امروزی ، طرح سؤال شد بهمن بیگی از بویراحمد به عنوان مساعدترین منطقه برای تعلیمات عشایر یاد کرد و با اشاره به آثار و مقالاتش دانشجویان را به مطالعه این آثار توصیه کرد زیرا که بهمن بیگی کلیه مشکلات را خفته در الفبا می داند...

 

اقدامات و برنامه های انجمن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27

محمد بهمن بیگی

آن مرد آمد ...

آلب ، هودسن ، پوتوماک، اروپای کهن، آمریکای جوان ...، تاب ایستادگی در برابر نوستالژیک بهون را نداشت ...

به بخارایش برگشت و در کنار قره قاج به اجاق بن و بلوط سوزایل قسم خورد تا طلای شهامت را با پشیز سواد معامله نکند.

آمد تا مرهمی باشد بر زخم های کهنه سالها عقب ماندگی عشایر از دانایی. و کلید مشکلات ایل را در لابه لای الفبای خفته یافت.

« ایران ما صدای موسیقی را می شنود.

مردمانی با کوله بار منت و همت و با دست های پینه بسته و پشت های خسته.

روزی از ایل  زنی برخاست تا صبح بچه اش را در گهواره جنباند اما عشایر را جنباند محمد برخیز و عشایر را آموزش بده و صدای هوشیاری انسان را به گوش همه برسان مادر کودک را به اضطراب و امید بزرگ کرد. محمد بزرگ شد.

تا ایل تنها با خامه وکره اش جاجیم

و چادرش ، مرتع و چمن زار و چویلش شناخته شده نباشد او باید ادبیات شفاهی عشایر را مکتوب می کرد. او می خواست فرهنگ و سنت عشایر ایران را با اندیشه های نو آشنا کند و چنین کرد»

(منصور رستگار فسایی

استاد دانشگاه شیراز )

محمد بهمن بیگی در سال 1299 در منطقه چاه کاظم در نزدیکی شهرستان لار – بین خنج و فیروزآباد- در چادر عشایری به هنگام کوچ زاده شد پدرش محمودخان یکی از کدخدایان قبیله بهمن بیگلواز ایل قشقایی بود.

وی در سال 1321 از دانشگاه تهران لیسانس حقوق گرفت و پس از طی چندسال تفکر و مطالعه و سیرو سفر در میان شرق و غرب و ایل و زندگی شهری در سال 1330 اولین مدرسه سیار عشایر را در محل زندگی خود راه اندازی نمود که بعدها « هندرشات» محقق و خاورشناس معاصر آمریکایی این مدارس را معجزه ای نامید که نتیجه فکر بکر بهمن بیگی بود. با پیشرفت کار و حمایت بعضی از مدیران آگاه فرهنگ و آموزش فارس و کشور ابتدا دایره آموزش عشایر فارس و سپس اداره کل آموزش عشایر کشور را تأسیس نمود.

در سال 1336 شمسی دانشسرای عشایری دایر گردید و هر سال 60 نفر را برای معلمی عشایر به مدت 12ماه آموزش می داد و در سال های بعد یعنی سال 1346 دبیرستان عشایری را برای دانش آموزان مستعد و بی بضاعت تأسیس کرد و با 40 دانش آموز شروع به کار کرد.

استاد بهمن بیگی در سال 1324 کتاب عرف و عادت در عشایر فارس را منتشر ساخت از طرف بزرگان و نویسندگان صاحب نام همچون ناتل خانلری، صادق هدایت، ابراهیم گلستان، مجتبی مینوی مورد تشویق و تمجید قرار گرفت و و پس از انقلاب داستانها و خاطرات دل انگیز آموزش عشایر را در کتاب های «بخارای من این ایل من » ، « اگر قره قاج نبود» ، « به اجاقت قسم» ، « طلای شهامت» بانثری سلیس و زیبا بازگو می کند که هر کدام از این آثار بارها تجدید چاپ می شوند، برنده جایزه پیکار با بیسوادی از یونسکو می شود عبدالحسین زرین کوب نئشگی اش را از آثار بهمن بیگی می داند و سیمین دانشور همسر جلال آل احمد (از دوستان بهمن بیگی ) از « بخارای من ایل من » به تحفه نوروزی به دوستانش یاد می کند.

شاید خلاصه کردن نام بهمن بیگی و معطوف کردن وی صرفاًٌ به آموزش و با سواد کردن فرزندان عشایر اجحافی بزرگ در حق وی تلقی شود.

زیرا که بهمن بیگی از میان دود پیپ و از کریدور الفبا فلسفه حیات را به عشایر آموخت و بیرق معرفت و علم را بر سفیدی سیاه چادر برافراشت و دانش را برای باروری بینش در پهنه وسیع عشایر گستراند.

در نظام نوین آموزشی بهمن بیگی آزادی ، عدالت، برابری و حقوق انسانی جایگاه ویژه می یابد، تفکر و شعور انسانی را به تأمل وا می دارد و به جای برنو کوله بار « چه باید کرد؟» را بر دوش جوانان این بوم آویزان می کند پس باید نام و تفکر بهمن بیگی را توأماً بشناسانیم تا عظمت راهش چون نامش بر تارک تاریخ علم ماندگار گردد... 

************************  

و اینک از سر می گیریم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود و همه کس بود

از هیئت گلها گرفته تا مهندسی سگ ها

از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معماری باران ها و ابرها از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار

همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداریش بود

.... و حالا شاید در انتهای کهکشان راه شیری نشسته و فلسفه اگزیستایانه

لب مارون تاریخ تمدن ویل دورانت می خواند شاید هم در سایه سار بلوط های ریشه دوانده در مظهرآزادگی اش دنا ترجمه های هایکو از شاملوی عزیز 

را سوت می زند

و یا با حسین، پناهی را میگویم

نشسته اند به خیابانها، باران ها، آسمانها و میدان ها این نقشه تاریخ می خندند.

یادی می کنیم از هم نیمکتی و یار دبستانی دیروزمان زنده یاد:

سالار بهروزیان

« دانشجوی سال سوم علوم سیاسی

دانشگاه شیراز »

روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27

خون بس

 دسته گل میخک را بر گردنم بیندازید،کله سرخ را روی سرم بگذارید.من ایستادهام،آویزان با طنابی بر گردن و چشمانی بسته،منتظر فروش،به هر قیمت که ایل و طایفه بخواهند.بیش از این نمیتوانم چشمان اشک بار و نگاههای سنگین دختران ایل را تحمل کنم.شاید با رفتنم بغض سرد نامردی های زمانه در گلویشان پاره شود.مگر نه اینکه من فرستادهای از آسمانم تا آرامش را بر طایفه ام ارزانی بخشم.

کاش آن روزمن قربانی برنوی عمویم بودم،کاش زن عمویم نازا نبود،کاش مادرش نازا بود،کاش متولد

 نمی شدم و خداوندلحظه ای فراموش می کرد من آن عروسک محکوم به فروشم و تکه ی کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،کمتر می خوابیدم و بیشتررویا میدیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشم هایم را بر هم

 می گذارم 60 ثانیه به تشییع جنازه ی آرزوهایم نزدیک می شوم.

و خداوند حس نفرت را در دل کوچک این عروسک می نهاد تا آن چوب حراج را بر انگشترو النگوهایم

 می زدم،شاید مشتری مرا به عقد بهون خودمان در آورد.

چرا به جای قیمت زدن بر پیشانی ام،روی آن نوشته اند خون بس...

فروشنده میگوید:فقط خون با خون پاک می شود.اما کدام خون عروسک؟؟

اگر این شیشه ی کذاب شکسته می شد،نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم،چرا آفتاب نمی تابد؟

چشمک های منت بار ریسه های عروسی آزارم می دهد،مگر اینها از رسوم عشیره ای ما بی خبرند.

باید تا آمدن داماد بر اسبی سفید چشمک بزنند،مگر نه عروسی ام عزا می شود.

من هم می روم و روحم را به سوی خوشبختی عریان می کنم.

دیگر با نطفه ی ابری دلم هوای سیلاب نمی کند،مشک و ملار معنای اصالت نمی دهد و کوچ ایل هم،زندگی نمی بخشد.

من هم میروم با فرض اصیل بودن...........

شاید او مرد آرزوهایم باشد،مگر نه اینکه من فرستاده ای از آسمانم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27

نگاهی به گذشته

 میخواهم لحظاتی چند به خود اندیشیم به گذشته و به راهی که در پیش رو داریم به اینکه آیا راهمان باید چگونه باشد؟آیا همین که نام دانشجو را بر ما گذارند و چند صباحی را با این نام گذرانیم کافی است؟

آیا من نیز باید ماشینی متحرک باشم که فقط تنها دغدغه زندگیش درس و پول و کار باشد و آیا این انسانیت و وجدان تا همیشه خود را پنهان نگه می دارد؟؟

آری!!

 به خود اندیشیم و خود را بیابیم.

چرا در زمینی بزرگ و در شهری شلوغ و غریب خود را در کوچه ای بن بست محصور کنیم و قفسی را از برای خود با نرده های زندگی بسازیم چرا بگذاریم روزی که دیگر توان کشیدن تن خسته یمان را نداریم آرزوهایمان در گلویمان مانده باشند؟

سخت است در زمانی که قلبهای کوچکمان در پی آرمانهایی به تپش در می آید مهری از سکوت بر روی افکارمان نقش ببندد.

وطاقت فرساست روزهایی طلایی را گذرانیم و در میان فریاد ثانیه ها روشنایی روز را به سکوت شب بسپاریم تا تنها دیگر روزی را گذرانیده باشیم.

و این منم که می نگارم........

از اصیلترین قوم ها که به لر بودنم می بالم از دیاری که مردمانش قلبهایی کوچک اما بزرگتر از آنچه وصفش را کنم دارند،جایی که ساده می گویندو ساده می شنوند.واین بار بی تصور از بیست سالگی ام در گذرزمان توقف کرده و باور نداشتم روزی این چنین خود را فراموش کرده باشم و شاید توهم......

سالهاست آهنگ زندگیمان را نواخته تا به اکنون رسیده ایم و کافی است لحظه ای توقف کرده به زندگی خود بنگریم....

به اینکه اگر من به فکرشهری آباد که دیگر محروم ننامندش نباشم پس که باشد،چرا بگذاریم دلمان از غصه ی امروزوفرداها بمیرد وچرا دست روی دست گذاشته و گذر عمر خود را نظاره گر باشیم.آری این بار نوبت ماست که دست هایمان را به هم داده و قلبهایمان را به هم گره زنیم تا راهی را که آرمانمان است در پیش گیریم وروزی آید که به شور خود ببالیم و سرشارشویم از شوق نگاه بچه هایی که می آیند تا راهمان را ادامه دهند وآنوقت به خود ببالیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27

به نام بي بديل حقيقت مدفون در باورها

اينجا بوير احمد است . سرزمين آفتاب سرزمين فقر و استعداد   سرزمين آويشن و پونه سرزمين دناي هميشه سر بلند سرزميني كه نهر هايش نياز به آيينه ندارد و چشمه هاي بلورينش آينه هاي بدون نمايش اند . اينجا هنوز ني لبك شبانان ايل مثنوي عاطفه و مهرباني زمزمه مي كند.            .

اينجا بوير احمد است . سرزمين خون و حماسه .سرزمين مردان سخت .اينجا هنوز مردانگي در رگ زمان جاري است . خروش صداي گلوله مردان اين ديار هنوز در گوش تاريخ طنين انداز است . مرداني سخت از جنس غيرت و خون . مرداني كه هماره پشتيبان ناموس و سرزمين خويش بوده اند . مگر نه اينكه معلم شهير و تواناي ايل – بهمن بيگي – بوير احمد را چنين وصف كرده است :

"بوير احمد هيچگاه زير بار ظلم نرفت و هر گاه كه گوشها را براي شنيدن كلام حق ناتوان ديد . با خروش صداي گلوله سخن گفت . در اين ديار كوهي نيست كه بر آن حماسه اي نقش نبسته باشد"

 

اما دريغ …… اكنون اين گذشته  پر افتخار و فرهنگ غني در معرض تند باد فراموشي قرار گرفته است . فرهنگي غني كه عمري به درازاي تاريخ دارد .

زمانه عوض شده است ديگر صداي شحنه اسب براي فرزند ايل اشنا  نيست . ديگر صداي برنو گوش فرزند  بويراحمد را نوازش نمي دهد.ديگر كودك بازيگوش ايل متيلهاي مادر بزرگ را  نمي فهمد

آري با پيشرفت علم و صنعت و بهم خوردن موازنه فرهنگ و دانش خطر انحطاط فرهنگ جهاني وجود دارد و فرهنگ اين ديار نيز  از اين امر مستثني نيست .

بايد بهوش باشيم و اين فرهنگ نحيف شده  را از گزند تند باد تهاجم ايمن كنيم و حصول اين امر مستلزم نوعي باز جست  فرهنگي است . فرهنگي كه جامعه بشري را دعوت مي كند كه سرشت انسان را از ياد نبرد و معادله اي در ميان پيشرفت مادي و معنويت فراموش شده برقرار سازد د .

مجمع دانشجويان بوير احمدي دانشگاه شيراز تلاش دارد كه گامي هر چند كوچك اما استوار را در معرفي فرهنگ اين شهرستان  بردارد اين مجمع در نظر دارد با كمك گرفتن از اساتيد اهل فن و با در نظر گرفتن نقاط ضعف و قوت فرهنگي شهرستان بوير احمد  سعي در رفع نقاط ضعف اين فرهنگ قديمي و تقويت نقاط قوت آن دارد . اين هدف محقق نخواهد شد مگر با حضور كساني كه دل در گرو بوير احمد گذاشتند . كساني كه براي اعتلاي نام اين خاك عزيز تلاش مي كنند . و ما دست اين عزيزان را به گرمي مي فشاريم .

اقدامات و برنامه های انجمن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27

درباره وبلاگ


نشریه الکترونیکی
مجمع دانشجویان بویراحمدی
دانشگاههای شیراز

فهرست اصلی


آرشیو موضوعی


ساعت